اسارت
اسارت من آنقدر بزرگ شده است
که زنجیررا میشکند
ایدیولوژی های تازه بساز
که قالب های کهنه
برای مهار کردنم
خیلی تنگ است
اگر به این زنجیر آنقدر خو کرده ام که بدون حس آن
راهء خانه گم میکنم
بگذار برون از خانه نفس بگیرم
با هوایی که مالیکول هایش مال توست
بگذار خودم باشم
حتی اگر خود بودنم نیز در تو تعریف شود
+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت19:41توسط فرشته ضیایی |
سفر بسوی تو
دست تو میشکند باز ز سر میسازد
ساختن های تودرمن چه اثر میسازد
من و من بودن من در تو مکمل گشته
توی در توی تو اینگونه هنر میسازد
هیس بگذار نگاهت کنم و بشناسم
چشم هایی که ز ناگفته خبر میسازد
تو شرابی که میان رگ من میجوشد
در تمامیی تنم شعله و شر میسازد
رفتن و آمدنم سوی تو خود آگاهیست
خامیی جنس مرا پخته سفر میسازد
+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت7:8توسط فرشته ضیایی |


