آزادی
|
|
|
عشق باش و از سر انگشتان احساسم جاری شو، شعر باش و واژه گانم را ابدیت ببخش؛ من باش و در من باش ای آزادی تو را به هیچ اسارتی ندهم! |
تجربه
بودنم را در نبودن ها
و تنهایی ام را
در درون خود بودنها
تجربه میکنم
در مسیر باد ایستاده ام و
گیسوان بریده ام را در مشت هایم میفشارم
من ترا عمر عزیزی نقد جان پنداشتم
باورت را بر صداقت بی گمان پنداشتم
بال و پر بگشودم و رفتم به اوج خاطرت
آرزویت را به قلبم آشیان پنداشتم
آنچنان غرق دوچشم خوب و زیبایت شدم
هر نگاهت قاصد عشق نهان پنداشتم
لحظه لحظه میتنیدی در روان شعر من
بودنت را در کنارم جاودان پنداشتم
در کمال سادگی ام هر کلامی را زتو
معنی بنهفتهء راز جهان پنداشتم
جان من از این حقیقت تلختر آیا بود؟
تو چنین بودی و من اما چنان پنداشتم


