در موردش چه میتوان گفت که خود عالمی از سخن است
تاریخش را دقیقآ به خاطر ندارم، همین دیروز بود یا سه سال قبل، چند تن محدودی در منزل شریف سعیدی مهمان بودیم و من اولین بار محو صحبت ها و نظریات مهمان عزیزی شدم که در جمع ما بود. از خاطراتش میگفت و از تجربیات تلخ و شیرین زندگی اش. تازه آنشب فهمیدم که چقدر کم میشناختمش و چقدر کم در موردش شنیده بودم. این فقط انگشتانش نیستند که در تارهای دنبوره محشر میافرینند بلکه زبانش نیز آنچنان قشنگ واژه ها را در کنار هم ردیف میکند که شنونده محسور سخنانش میگردد. ولی آنچه برای من خیلی جذاب بود ، حس مبارزه و درک مصیبت های مردمش که با خون و احساسش عجین شده بودند، وی را انسانی مبرا از دیگران میساخت. خیلی آرام صحبت میکند و کمتر در مورد خود میگوید اما هر جمله و هر معنی اش شنونده را در عمق روح تسخیرناپذیرش میبرد. وی هنوز برای دوستانش که خیلی ناجوانمردانه در معادن ذغال پاکستان، در قتل عام های افشار و مهاجرت های اجباری کشته شدند، اشک میریزد. فقط اشکهای انسانهای بزرگ دیده نمیشوند ، تلخی و اندوه ژرف را در نگاه هایشان میشود احساس کرد. وی فقط آواز خوان خوب نیست. شعرخوب را از هر شاعری بهتر میشناسد و سیر مدوجذری هنر و فرهنگ را با موشکافی خاصی تعقیب میکند. دوست خوب برای اطرافیانش ، پدر خوب برای فرزندانش و همسر خوب برای خانم عزیزش است. در کنار آنکه آهنگساز و نوازنده توانمندی است.
بعد از لحظاتی صحبتش را قطع کرد. دنبوره اش را برداشت و شروع به نواختن کرد. فضای فرهنگی و سیاسی کاملآ تغیر کرد و روانم دور زنان از چهارچوب آن خانه و آن دیار بیرون شد. آوای دنبوره مرا به سرزمینم و به آب و خاک اجدادم برد. بعد از سالها حس خوابیده در درونم بیدار شده بود و گویی آن موزیک در خون من عجین شده بود و در شرایینم جریان میکرد.
بعد آهسته آهسته به خواندن شروع کرد. راستی آنهاییکه صدایش را از نزدیک نشنیده اند خیلی چیز ها را از دست داده اند. اهتزاز صدایش آنقدر زیباست که من واژه ها را کم میاورم.
بر شانهء مریم سبد سرخ انار است
مریم چقدر سبز چه انداه بهار است
میاید از آنسوی خیالات خیابان
بر ذهن خیابان چقدرسرو چنار است
مریم چقدر سبز چه اندازه بهار است...
شعر سعیدی با آواز سرخوش چه ترکیب قشنگی میسازد! معجزه میافریند!!
خوشوقتم که آواز قشنگ داود سرخوش را باز دوباره از نزدیک خواهم شنید اما اینبار نه در یک جمع دوستانه و خانواده گی بلکه در کنسرت هایش که بزودی در کشور های اسکندیناویا برگذار میشود.
دیر وقت است که از فعالیت هایم به دور مانده ام و در کنار آن نمینویسم. نه اینکه حرفی برای گفتن ندارم و یا سکوت عارفانه را ترجیح میدهم. در جهان بی عدالتی هایی که ما به سر میبریم ، ساکت بودن گناه است. حتی از وبلاگ گردی و سایت گردی هاییکه مشغولیت لحظات تنهایی ام بودند، نیز فاصله گرفته ام. دوستانم عاصی اند. چرا نمینویسم؟ فقط یک جواب دارم: امتحان! مدتیست درگیر امتحاناتم و این گرفتاری تا دو هفته دیگر نیز ادامه خواهد داشت. ولی یک عالم حرف برای گفتن دارم. بیست میلیون نفوس افغانستان زیر خط فقر بسر میبرند ، زمستان و مرگ و میر ناشی ازسردی و گرسنگی از راه میرسد. دولت ما در حال دلداری دادن به قبیله پرستان است تا پرستیژ سیاسی خود را برای انتخاباتی که در راه است تضمین کند. طالبان به حیث نیروی مطرح سیاسی مدل سازی میشوند. حقوق زن در افعانستان هر چند که ظاهری بود ، باز دوباره تحت سوال میرود. نادیه انجمن ها فراموش میشوند وپرویز کامبخش ها برای بیست سال روانه زندان میشوند و بلاخره اقتصاد و سیاست جهانی در حال تغییر است. سهم کشور من چی خواهد بود؟.... و با صدها دلیل دیگر مگر میشود خاموش بود؟ امیدوارم هرچه زودتر امتحاناتم به خوبی تمام شوند و باز فعالیت هایم را از سر بگیرم. تا آن زمان هر کسی را به خدای خودش سپردم.


