دل من با خود خود از چه تکلف میکرد
عاقبت رد میشد
دستهایی که به هر رهگذری
گلکی سرخ تعارف میکرد
* * *
عشق دزدانه نگاه کردن و خندیدن نیست
سر یک کوچه سخن گفتن و بوسیدن نیست
در سراشیب رها گشتن و ترسیدن نیست
عشق یک حادثه است
عشق یک صاعقه است
جانکم! قلب و جیگر باید داشت
زندگی نیست به میل من و تو
سینهء خویش سپر باید داشت
* * *
زود پر پر گردد
زود هم میشکند
کاشکی میفهمید
دستهایی که به هر رهگذری
گلکی سرخ تعارف میکرد
درون سینه ام دل باش و در دل احتراسم شو
به جرم عاشقی هایم ، دلیل التماسم شو
خرابم کن خرابم کن، شکن بشکستنی ها را
شروشوری فکن درمن بیا ترس وحراسم شو
فرارم ده فرارم ده، به شهر خلوت قلبت
ببرازخود مرا با خود،همه هوش و حواسم شو
چرا بیهوده میرنجی زعریانیی احساسم
به قرآن گفته اند،آری! بیا جانم لباسم شو

