برای دیدن یک لحظه در نگین نگات
هزار گونه در آیینه ها نگاه کردم
سکوت بود ودو چشمی که گم شدی دروی
و یک فسانهء نا گفته های پر دردم
نفس نفس به هوای تو زنده ام ورنه
ز بعد رفتن تو شهر از هوا خالیست
تو نیستی که بگویم چه حالتی دارم
گلوی ملتهبم از تْن صدا خالیست
+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت9:57توسط فرشته ضیایی |
برو بس است عزیزم دگر مرنجانم
که هر چه بود کشیدم توان بیشم نیست
به سنگ میزنم و میشکنم دل خود را
دلی که دلزده از حالت پریشم نیست
+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت9:49توسط فرشته ضیایی |


