درود و سلام بر همه عزیزانی که برین آشیان سر میزنند! ممنون از حسن نظرها و گلهای قشنگ تان.
شعر من فریاد های منست. اما بعضآ درد ها آنقدر زیادند که نایی برای فریاد کردن نمیگذارند. این شعر تازه نیست . هفت سال قبل سروده بودم. با آنهم گذاشتمش چون حسیات من در آن هنوز پا برجاست.
نا باوری
میروی و با غمت تنها رهایم میکنی
از خود و از مهر دستانت جدایم میکنی
میروی راهت سپید اما بدان ای جان من
با جهان بی کسی ها آشنایم میکنی
نیست بر گوش دلم آهنگ دیگر آشنا
هرزمان در بین خاموشی صدایم میکنی
آنچه را برلب نداری بانگاهی گفته یی
بهر این ناباوری هایت فدایم میکنی
پرستو
پرستو ام
وقلب عاشقی دارم
نگاهم بالهای شسته در باران
و احساسم
فضای آبی و سبز علف زاران
مرا شوق پریدن هست
گر تو آسمان باشی
بیا در من برویان حس بودن را
بیا با من


