هدیه
رفتم به در میکده تا جام می آرم
دیدم که در آن نیست خماری زنگاهی
از بهر محبت نشهء خوب ندارد
* * *
گل چیدم و با ذوق به یک شاخه ببستم
ناگه همه پر پر شد و افتید به دستم
هیهات که رنگ لب محبوب ندارد
* * *
تصویر خریدم که به کلک هنرینی
صد رنگ بیامیخته و نقش ببسته
مانند رخت جلوهء مرغوب ندارد
* * *
یک هیکل زیبای تراشیده زمرمر
تاجی به سر و در بدنش سنگ مجوهر
آن تازه گی و جلوهء محجوب ندارد
* * *
در چشم خود افسون خماری بکشیدم
گلهای قشنگی به سر و سینه ببستم
موهای بر افشانده یی بر شانهء عریان
با ظاهر آرام ولی باطن سوزان
امشب به تو من هدیه دهم هستی خود را
این هدیهء که قیمت محسوب ندارد

