رویا
گهی خواهم که با امواج بی پایان
برقصم در بر دریا
شوم نور و
بتابم در میان جلگه های سبز
و از کوه بلند آرزو هایم
افق را دست اندازم
در آغوشم بهاران بگذرم از جاده های دور و بی پهنا
برایم زندگی یک خواب شیرین است
که تعبیری ندارد جز دگر گونی رویا ها
مستور
گهی تنها درخت ساحل افتاده و دورم
که جز غوغای امواج و صدای گنگ طوفانزا
نمی بینم ندای دیگری را
آشنا با خود
گهی سر تا به پا فریاد میگردم
شرر بارم شر و شورم
گهی از هر فروغ تازهء دیگر
شفاف و بی کدر گردم
پری ام ، زادهء نورم
گهی شامم گهی ابرم
گهی مسرور مسرورم
* * * *
سراپا نقش در نقشم
سراپا رنگ در رنگم
منم گمگشتهء معنی
که در الفاظ مستورم


