زموج آتش احساس و عشقم
فقط یک شعلهء در یاد باقیست
چنان غرقم که از شور و نوایم
همین اندیشهء فریاد باقیست
چه خوش گفتی زرنج عمرهای
مرا یک آشیان از باد باقیست
شکسته پیکرش از بی ثباتی
مگر عشقی درین بنیاد باقیست؟
ز بعد آن همه رنجی که بردم
عجب کین سینهء ناشاد باقیست
+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت13:0توسط فرشته ضیایی |

