سالها بگذشت و در دل آرزو کردم ترا
در میان چشم هایت جستجو کردم ترا
گر نگفتم با تو از تنهایی و وا مانده گی
با نگاه بیکس خود روبرو کردم ترا
* * * * * *
دلم به حال دو چشمان خویشتن سوزد
چه بیکسانه به راهء تو منتظر مانند
در عمق چشم من و در سکوت لبهایم
هزار گونه غم و آه و ناله پنهانند
* * * * * *
زندگی گر بدون توست ٫تهیست
زیستن بی تو سرد و بی معنیست
عشق تو مظهر فروغ دل است
بی تو خورشید موج تاریکیست
جدایی
بر من رسد صدای تو و گامهای تو
از انتهای جادهء دور و دراز شهر
تو میروی و از پیت انبوه ابر غم
افشانده سایه های سیه بر فراز شهر
تو میروی و بر دل تصویر پاره ات
لبخند خشک خاطره ها جا گرفته است
اینک بجای دست تو در دستهای من
تصویر پر شکسته یی ماوا گرفته است
خواب
در میان دستت
دستهایم چه آب میگشتند
قلب من میلرزید
تن من
آه چه بیچاره تر از برگ خزان
هردم از ترس رها گشتن و افتیدن خود
خویش را جمع میکرد
نفسم شعلهء طوفان درونیم را
زبر سینهء تنگم به برون میپاشید
من در آن لحظهء چند
ز سراپای وجودم همه احساس بودم
ناگه از جا پریدم ای وای
با تو در خواب سخن میگفتم
با تو در رویا ها


