به احترام تو هرگز شکایتی نکنم
اگر که جان من آخر شوم فراموشت
نه این منم که به یاد تو اشک میریزم
کی داند آنکه کیها بوده اند در آغوشت
نه اشتباه بگفتم،سخن ز شکوه نبود
صد افتخار ببخشیدی ام چی میدانی
نهال کوچک و تنهای باغ خود بودم
تو اعتبار ببخشیدی ام چی میدانی
قسم به پاکی و معصومی دل عاشق
که بیتو زندگی ام موج بی سر و پاییست
کجا روم به کجا سر زنم کی را گویم
جدا زتو همه هستی من پر کاهیست
چنان به عشق درآمیختم تن و جانم
اگر که دور شوی بی تو هیچ میگردم
کنار پنجره بنشسته ام خموش و غمین
جدا ز گرمیی دستت گرفته و سردم
عزیز من بگذر گر سخن خطا گفتم
فدای ناز نگاهت مگر که قهری تو؟
چرا دلت نتپید از منش جدا کردی
ندانم علت این دوریت ز چیست بگو
زن
به پا هایم گلی افشان
به گیسویم بزن چنگی
لبانم را بسوز از بوسه هاو
تنگ بفشارم در آغوشت
که من زن باشم و
زن زادهء عشق است و زیبایی
هدیه
گفتم که شعر را بدهم هدیه بهر وی
شعرم بگفت صبر کن
ای وای صبر کن!
من قطره های لفظم و وی
بحر معنی است
* * * *
گلدسته های سرخ بچیدم به مقدمش
گل ناله کرد
بهر خدا این درست نیست
من شاخهء گلم که خزان میشکند مرا
وی موج، موج رنگ و صفا و طراوت است
* * * *
تا زآسمان ستاره بچیدم برای وی
از عرش ناله خاست که، وی خود ستاره است
* * * *
رفتم به شهر نور و طلایی آفتاب
تا گرمی محبت از او جستجو کنم
خورشید گفت
دور شو و مهر من مخواه
ترسم که سوز و گرمیی مهرش
بسوزدم
* * * *
رو سوی بحر کردم
فریاد بر کشید
دریاچه های چشم وی از من شفاف تر
* * * *
حیران ز کار خویش نشستم به گوشه یی
قلبم ندا نمود که من را تو هدیه کن
منرا که میتپم همه عمری برای عشق
مگو برای من از پایبندی و صبری
که بیتو بر دل زار خود اختیارم نیست
قسم به آنچه تو دانی عزیز و پاکترش
جدا ز مهر تو بختی در انتظارم نیست
تو غرق خنده یی با دیگر و منم تنها
چه سود زآنهمه عشقی که یار یارم نیست
چنان به دست حوادث سپرده ام روحم
که بر قضا و قدر دیگر اعتبارم نیست


