چشم هایت در تردید
قشنگ اند
و سکوتت
زیبا ترین شعر شاعر
آنجا که واژه ها کم میاورند
نگاهت یک عالم حرف
برای گفتن دارد
بگذار
لغزش انگشتانت
باریکهء آبیی را
در انبوه جنگل گیسوانم
بگشاید
و آب قطره قطره قطره
در تشنه ترین کویر زمین بریزد
هیچ وقت برای پروانه شدن دیر نیست
اگرکه ابریشم بالهایم را
از اهترازات تو ببافم
بیا در من
سوختن را تجربه کن
یک زن درون خانه و
چشمش به آسمان
یک زن زبال خسته و
دنبال آشیان
تا عقل با میانهء خود
حکم میکند
اول همین بوده و آخر بود
همان
تو در بند دوچشم و من گرفتار نگاه هستم
تو بیرنگی و لیکن من سپیدم
یا سیاه هستم
تمام خواستن ها نیست جان من
توانستن
برو بگذر تو از جرمم
که در این بازیی آتش
من آماج گناه هستم
یک عمق ، یک دریچه و یک سایه در دلم
با ذهنیت گرایی
کامل نمیشود
صد بار هم فتادم و برخاستم ولی
این سر به سنگ خوردنش
عاقل نمیشود
تمام حکم و قوانین و رسم هایت را
بساز رشته و بر بند موج گیسویم
که باز باز ببینم
دو چشم ناز تو را
*********
میان تو و من و چشم
موی دیوار است
برای فاصله یک موی نیز
بسیار است
جزای موی بر آشفته گر بریدن نیست
گره بزن که گهی بند
چارهء کار است
شمعی که برای مردگان میسوزد...
واژه ها در مقابل چشمانم بزرگ و بزرگتر میشوند. به حرکت میایند. با ذهنم در پرواز میشوند چوکات ها را میشکنند. سه ساعت است با خودم در جنگم. باید بخوانم. کتاب را فشار میدهم تا جدیت را در خود حس کنم. باید افکارم را دریک نقطه منعکس کنم ... زنگ تیلیفون به صدا میاید
_ ...میخواهند خانوادهء را با زور ازین کشور اخراج کنند... با حس افسرده گی و گناه جواب میدهم: ولی من فدراسیون حمایت از پناهجویان افغانستان را تعطیل کردم. صدا لرزانتر میشود: درین شهر کسی دنبال کار ما نیست... میدانم. کسی نمیخواهد وقت و انرژی خود را برای خانوادهء اخراجی صرف کند. هر بار تظاهرات داشتیم همکاران مان بیشتر سویدنی ها بودند تا آنهایی که از افغانستان اند و درد مشترک دارند. گفتم درد مشترک! راستی درد دارند؟ چی میدانم. انسانها فراموش کارند. وقتی دعوت به تظاهرات و یا اقدامات تندرو تری برای جلو گیری از اخراج هموطنان دیپورتی راه میانداختیم کسانی هم بودند که این تلاش را کمک به قاچاقبران انسان تلقی نموده و یک نوع خیانت قلمداد میکردند. یک عدهء دیگر هم ادعا داشتند که : بگذارید دیپورت (اخراج) شوند! اگر همه اروپا بیاید چه کسی وطن را بسازد؟ این آقایان فراموش کرده بودند که خود نیز جزیی از پیکرهء این مهاجرت ها و یکی از عوامل آن بودند و هستند.
به چهره های دختران و پسران جوانی خیره میشدم که ساعت شش صبح دستها را به همدیگر گره زده بودند و جلو موتر پولیس نشسته بودند تا مانع اخراج نوجوانی 18 ساله شوند که نان آور هفت خواهر و برادر خود بود و صدای خانمی در گوشی که با خونسردی تمام جواب میداد: شش صبح بسیار وقت (خیلی زود) است. ما ساعت 9 میاییم. با تاثر میگفتم: ولی بعدآ آمدن تان فایده ندارد. ساعت شش صبح اخراج میشه. با خونسردی میگفت: خو خدا کمک شان کنه. ما چی میتانیم....
ولی ما توانستیم از اخراج این جوان جلو گیری کنیم و حالا درس میخواند و در کنار آن کار میکند.
ما توانستیم 23 نفر را از اخراج حتمی نجات دهیم. 23 جوان که همه با قبول هزار رنج و مشقت تا اینجا آمده بودند. در کنار آنکه به تعداد زیادی از خانواده ها و مجردین کمک ها حقوقی از قبیل تماس با وکیل و در جریان افتادن دوسیه هایشان نمودیم. کسانی هم بودند که اخراج شدند و با نا امیدی اشک ریختیم.
حادثهء که بیشتر از همه متاثرم ساخت اخراج یک پدر جوان ولی مریض از شهر هرات بود. مریضی اش خیلی جدی بود و استخوانهایش را پلاتین گرفته بودند . برای نشستن ضرورت به چوکی مخصوص طبی داشت. باید عمل میشد ولی فرستادندش افغانستان. سه بچه کوچک داشت . آنروز ما نتوانستیم جلو اخراجش را بگیریم به دلیل اینکه تعداد مان خیلی کم بود. افغانها یا افغانستانی ها، هر کدامی که این مرد بدبخت را در جمع نفوس خود میدانند ، در تظاهرات حاضر نشدند. جز همان همکاران همیشه گی ام که در سخت ترین شرایط بیشترین تلاش را کردند. این مرد حتی وکیل نداشت و اخراجش غیر قانونی بود . ما میتوانستیم او و خانواده اش را نجات دهیم اگر حس همکاری و همدردی مشترک وجود داشت...
تمام هفته افسرده گی عجیبی داشتم. حس میکردم زمان به عقب بر گردد و من بتوانم نگهش دارم. برای آیندهء بچه هایش و برای رنج هایی که کشیده بود. آخر هفته در یک مراسم فاتحه گیری رفتم. خانم هشتاد و چند سالهء در افغانستان وفات نموده بود و بسته گانش در اینجا مراسم فاتحه داری داشتند. تعداد خیلی زیادی از هموطنان آمده بودند. خرمایی به دهن میگذاشتند و با خانوادهء مرحومی ابراز همدردی میکردند. چشمانم به چهره هایی که نقاب تاثر را با خود حمل میکردند دوخته شده بود و فکر میکردم اگر این تعداد آنجا بودند حالا خانوادهء را نجات داده بودیم.
بعد از چند ماه فدراسیون را تعطیل کردم. نه برای اینکه مایوس بودم چون ساحه کار ما هر روز وسیع تر میشد البته در حلقات خارجی و سویدنی. ترک فعالیتم به دلیل تاثر روحی بود که هر روز بیشتر رنجم میداد. از اینکه میدیدم چه ملت بد بخت و پراگندهء شده ایم. اینجا شعر شاعر بر عکس تشبیه شده است: چو ایستاده یی پا به افتاده زن...
ملتی که حاضر است هزاران شمع برای مرده اش بیفروزد ، تصاویرش را در جاده ها و خیابان ها بگذارد و ازش نیکه، بابا، انا و دادا درست کند اما حاضر نیست حامی و دستگیر زندهء باشد که نیاز مند است. ملتی که دولتش دزد است و پولیسش راهزن . ..
با صدای لرزان برای خانمی که پی هم از وضع نابسامان و مجبوریت های خود میگوید ، پاسخ میدهم: میدانم. همه را میدانم ولی متاسفم. فدراسیون تعطیل است. و گوشی را میگذارم. انگشتانم کرخت اند و عذاب وجدان دارم.
به کتاب نگاه میکنم. باید درس بخوانم. مگر میشود؟
هر که پا کج میگذارد خون دل ما میخوریم
شیشهء ناموس عالم در بغل داریم ما...(بیدل)
مرگ آدمیت
میان تو و من و شب چی قدر فاصله است؟
سکوت ، تیره گی و
حرف نا تمام
همین
و روز هایی که ما را زخویش میدزدد
درست اینکه من و تو
دو بخش جامعه ایم
اسیر ساخته های خود و خدای خودیم
نه دستهایی که پیوندمان به ریشه دهد
نه پای رفتن و برخاستن
به شاخ بلند
برای ما که هدف نقطه های موهوم است
و چرخ دایروی
در مدار خود بودن
بیا که عاطفه را
زیر خاک بگذاریم
و روی سنگ نویسیم
مرگ آدمیت!
دلم هوای تو کرده
و انتظار میان دو چشم تنهایم
چکک چکک
زدلم وام
گریه میگیرد


