![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
دوست عزیزی خواهش کرده اند ، سروده های تورکی(اوزبیکی) خود را نیز درین مجموعه بگذارم. از آنجاییکه تحصیلاتم به زبان فارسی دری بوده و زبان و ادبیات اوزبیکی را خود آموز فرا گرفته ام، بدون شک نوشته هایم نیز به زبان اوزبیکی کمتر اند. ولی من به هردوزبان عشق میورزم و تلاش خواهم کرد که این فاصله را از میان برداشته با تسلط بر ادبیات هر دو زبان، کار های هنری بیشتری انجام دهم. یک سروده کوتاهء تورکی (اوزبیکی) را با ترجمهء آن میگذارم.
سیوگی قویاشی کیلیب سیوگی قویاشینگ دن اویه مگه یاقتیلر کیلتر که سین سیز ای محبت تنگری سی گون لر عیان بولمس کیلیب خسته وجودم گه یشم رنگی مصورقیل که سین سیز ای حیاتیم معنی سی بو تنده جان بولمس ترجمه: خورشید عشق بیا و از خورشید عشقت به آشیانه ام نور و روشنی بیاور که بیتو ای خدای عشق روزها نمایان نخواهند شد بیا و در وجود خسته ام رنگ زندگی را به تصویر بکش که بیتو ای معنی حیاتم در جسمم جانی نخواهد بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:45 توسط فرشته ضیایی |
|
|
دل من با خود خود از چه تکلف میکرد عاقبت رد میشد دستهایی که به هر رهگذری گلکی سرخ تعارف میکرد * * * عشق دزدانه نگاه کردن و خندیدن نیست سر یک کوچه سخن گفتن و بوسیدن نیست در سراشیب رها گشتن و ترسیدن نیست عشق یک حادثه است عشق یک صاعقه است جانکم! قلب و جیگر باید داشت زندگی نیست به میل من و تو سینهء خویش سپر باید داشت * * * زود پر پر گردد زود هم میشکند کاشکی میفهمید دستهایی که به هر رهگذری گلکی سرخ تعارف میکرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:6 توسط فرشته ضیایی |
|
|
درون سینه ام دل باش و در دل احتراسم شو به جرم عاشقی هایم ، دلیل التماسم شو خرابم کن خرابم کن، شکن بشکستنی ها را شروشوری فکن درمن بیا ترس وحراسم شو فرارم ده فرارم ده، به شهر خلوت قلبت ببرازخود مرا با خود،همه هوش و حواسم شو چرا بیهوده میرنجی زعریانیی احساسم به قرآن گفته اند،آری! بیا جانم لباسم شو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 8:12 توسط فرشته ضیایی |
|
|
اگرچه عاشقت ام ،این بهانه کافی نیست برای بودن ما ، آشیانه کافی نیست درست اینکه بهاری و میتنی در من برای سبز شدن ها جوانه کافی نیست بلی تو مرکز من گشتی و به دور تو ام عزیز من ولی این یک نشانه کافی نیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:42 توسط فرشته ضیایی |
|
|
رفتی و بعد رفتن تو رفت از خیال حس بهم رسیدن و انگیزهء وصال دیوانگیی بیحد و یا عاشقیست این عشقی که بودنش بوداندیشهء محال من عاجزازبیان جواب نداده ام مقدورنیست حل معمای این سوال در گیرو دار با تو و بیتو گزیدنم حتی درون ذهن خودم میشوم سیال
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:57 توسط فرشته ضیایی |
|
|
برای دیدن یک لحظه در نگین نگات هزار گونه در آیینه ها نگاه کردم سکوت بود ودو چشمی که گم شدی دروی و یک فسانهء نا گفته های پر دردم نفس نفس به هوای تو زنده ام ورنه ز بعد رفتن تو شهر از هوا خالیست تو نیستی که بگویم چه حالتی دارم گلوی ملتهبم از تْن صدا خالیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:57 توسط فرشته ضیایی |
|
|
برو بس است عزیزم دگر مرنجانم که هر چه بود کشیدم توان بیشم نیست به سنگ میزنم و میشکنم دل خود را دلی که دلزده از حالت پریشم نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:49 توسط فرشته ضیایی |
|
|
تو میروی ز پیت آشیانه میماند دل شکسته پری در میانه میماند هزارحرف نگفته هنوزدرذهنم سکوت میکند و ناشیانه میماند
بیا ساقی شرابی ده زخود بیگانه گردم من بزن آتش به ارکانم بود چندی که سردم من مپرس افسانهء دردم سکوت هم عالمی دارد چه گویم با من این دنیا چه ها کرد وچه کردم من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 6:27 توسط فرشته ضیایی |
|
|
ما را شکایتی به دل از یار نیست نیست عاشق شدن عزیز من اجبار نیست نیست سنگی هزار خوردم و یک سنگ نیز تو آیینهء شکسته ام ، انکار نیست نیست دیگر چه سود زین همه احساس و عاطفه جانم زیان مکن که سزاوار نیست نیست یک آسمان محبت و یک بحر عشق را از من به هدیه گیر که بسیار نیست نیست گیسو زنم به آتش و روشن کنم رهت فردای دیگرت چو شبم تار نیست نیست روجان من به پشت خود هرگز نگاه مکن امید گر به لحظهء دیدار نیست نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 20:29 توسط فرشته ضیایی |
|
|
ترانهء عشق اگر که عشق نباشد حیات میمیرد و زندگی همه از رنگ و سوز میافتد اگر که عشق نباشد غروب نومیدی وجود باغچه را سرد و بی نفس سازد شگوفه یی به بر شاخه ها نمی روید نهال تازه یی هرگزبقا نمی یابد اگر که عشق نباشد دگر نخواهد بود هر آنچه پاک و مقدس بود بروی زمین مرا صداقت و عشق و امید الهامیست که شور و جاذبه یی میدهد کلاممرا من از بهار محبت شگفته ام با عشق و از محبت پاکی ترانه خواهم گفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 10:14 توسط فرشته ضیایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگر احساس من یکدسته گل میبود
برایت هدیه میکردم اگر یک قطره اشکی بود همه عمرم برایت گریه میکردم... |
|
RSS
|